وفا رو از ماهی یاد بگیر چون وقتی از اب در میاد میمیره نه مثل زنبور که
وقتی از یک گل خسته می شه میره سراغ گل دیگه.
.[گل][گل]

.
.
---------------------------------------------------------
امروز می خوام بلافاصله برم سر اصل مطلب! چون موضوعی که می خوام
دربارش صحبت کنم (چند تا سرفه) طولانیه سراغ حاشیه ها نمی رم! مثلا
نمی خوام تعریف کنم امروز صبح که سوار اتوبوس شدم یه خانمه نشست
کنارم با یه بچه هم بغلش! این بچه بی نهایت معصوم بود! چهره ی خانمه
هم واقعا رنج دیده بود! یه لحظه گفت: ببخشید! گفتم: بله؟ چیزی گفتین؟
گفت: نه! پی بچه م خورد به شما! معذرت خواهی کردم! گفتم: آها!
خواهش می کنم اشکال نداره! جالبه که پای بچه نه کفش بود نه جوراب!
(کجاش جالبه؟) سر درد دلش باز شد و از زندگیش گفت! شوهرش
4 روزه غیب شده! این هم از این پزشک قانونی به اون بیمارستان در به در
دنبال شوهرش می گرده! 4 تا
بچه داره و اجاره خونش مونده و صبح تا ظهر باید بره دنبال شوهرش
پرسیدم سابقه داشته شوهرتون بذاره بره؟ یعنی با هم
اختلاف داشتین؟ گفت: اصلا! درسته که همیشه یخچالمون خالی بود و
خونمون هیچی نداشت ولی با هم می ساختیم! اخلاقش خوب بود!! تعریف
می کرد که اون روز تو خیابون بچه ی کوچیکش گرسنه شده
و پول نداشته براش کیک بخره! هنوز نتونستن برای بچه هاشون تلویزیون
بخرن و خلاصه! هزار و یک غم و درد! همین طور اشک تو چشماش جمع
شده بود! من هم گریه م گرفته بود!! چیزی نمونده بود بزنم ناجور زیر گریه
بعد خانوم بیاد دلداریم بده بگه: غصه نخور دخترم! مهم نیست!! حالا یک
کاریش می کنیم! هر چند ما فقط یاد دایم برای غم هم اشک بریزیم!
بگذریم! کشوری که نفتش بالای صد دلاره نباید یک نفر هم این طوری
زندگی کنه! زندگی که چه عرض کنم! بگذریم! این جور مواقع می گن نمی
خواد پیغمبر بشی غم امت بخوری! امروز با فارسی داشتم! قرار بود
روی یکی ازغزل های حافظ بحث بشه! رفتیم سراغ اولین غزل دیوان.
همیشه دیدین که غزل ها در دیوان حافظ از یه ترتیب الفبایی پیروی می
کنن! یعنی انتشارات هایی که دیوان حافظ رو منتشر می کنن از این قاعده
پیروی می کن! مثلا حرف آخر مصرع دوم که "با" بود،غزل بعدی"پا" باشه!!
ولی تو دیوان غزل اول از این قاعده پیروی نکرده! چون این غزل باید غزل
دوازدهم باشه منتها شده غزل اول! علتش هم اینه که این غزل به نوعی
"بسم الله الرحمن الرحیم" دیوان محسوب می شه. و مضمون اون هم روان
شناسی عشقه! عشق زمینی یا عرفانی؟ فرقی نمی کنه! از هر دو مدلش
بداشت می کنیم: 1) الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان
نمود اول ولی افتاد مشکل ها ترجمه: ای ساقی! شراب بده تا مست شوم
تا در سایه ی مستی مشکلات عشق را تحمل کنم. برداشت اول: عشق
زمینی: مضمون غزل مشکلات عشق است که اول آسان به نظر می رسد
و بعد مشکل!!! خب این کاملا درسته. چون خصلت اصلی عشق این است
که تعادل روانی آدم را به هم می زند! چون حال و هوایی به شخص دست
می دهد که یک عامل بیرونی کنترل شخصیت و رفتارهایش را به عهده می
گیرد. مثلا شما تا قبل از این که عاشق شوید شب ساعت 10 می
خوابیدین! یا در ساعتی از روز توی خونه مطالعه می کردین! ولی بعد از
نزول این بلا!!!! تا صبح بیدارین! تو ساعتی که همیشه مطالعه می کردین
ترجیح می دین این دفعه برین قدم بزنین! در اندرون من خسته دل ندانم
کیست که من خموشم و او در فغان و فریاد است این که از کلمه ی بلا
ازش یاد کردم به این علت بود که تو عشق اصلا آرامش نیست! چه در فراق
چه در وصال! چرا؟ حالا فراقش که معلومه چرا آرامش نیست اما حالامی ریم
سر وصال! چون ما عاشق افراد نمی شیم بلکه عاشق تصوری که از اون ها
ساختیم می شیم! به همین خاطر شخص رو مجبور می کنیم که با تصور ما
خودش رو وفق بده! برای همینه که می گن ذات عشق خودخواهی است!
در ادبیات کلاسیک خودمون که نگاه می کنیم تو ی هیچ غزل و قصیده ای از
وصال حرفی نزده! در همه ی اون ها بحث درباره ی روزگار هجرانه! حالا چرا
عاشق می خواد مست باشه ؟(ادر کاسا و ناولها!) سعدی در جواب این
طور می گه: تا مست نباشی نکشی بار عشق آری شتر مست کشد بار
گران قدر! این از برداشت عشق زمینی! می ریم سراغ سطح عرفانی:
سطح عرفانی: در سطح عرفانی این سوالات پیش میاد: ساقی کیه؟ شراب
چیه؟ اول یعنی کی(چه زمانی؟) ساقی در سطح عرفانی خداوند است.
خدا در قرآن یکبار خودش رو ساقی معرفی کرده!! و سقاهم ربهم شرابا
طهورا... و پروردگارشان به آنان شرابی پاک سقایت نمود! سقایت رو به
ضمیر مرجع برگردونی و ازش اسم فاعل بسازی می شه همون "ساقی"
پس به قرینه ی قرآنی خداوند می تواند ساقی باشد. در عرفان حالتی داریم
به نام تجلی! و آن تجلی خصلت های شراب است. خصلت های شراب از آن
جمله اند که: آدمی را مست می کند! به آدم (عارف) نیرو می دهد و او را
به وجد در می آورد ... پس این جا می شه گفت حافظ از خدا شراب تجلی
خواسته است تا بتواند سختی های راه عشق را تحمل کند. "اول" هم
اشاره به آغاز هستی دارد. و در مجموع به روز الست اشاره می کند که با
خدا پیمان عاشقی بستیم. الست بربکم قالوا بلی! همون طور که در آیه ی
امانت داریم: "انا عرضنا علی الامانه و علی الرض و الجبال.... فحمله الانسان
انه کان ظلوما جهودا!" خدا به انسان می گه: چقدر انسان تو نفهمی!!!
چقدر به خودت ستم کردی! عین القضات (همون آقاهه که گفتم آثارش
خطرناکه!!) در توصیف آن صحنه می گوید: آن گاه که معشوق ازلی لب بر
لب ما نهاد که در کالبد ما بدمد چشممان بدان صورت بی مثال افتاد و مست
شدیم!!!! به نوعی می گه که ما آدما ییهو مست شدیم و قبول کردیم! اون
موقع نفهمیدیم که چی کار کردیم! وقتی معشوق ازلی بر آدمیان جلوه کرد
همه از دیدنش مست شده بودن و اون قدر مهو هیبت و زیبایی او شده
بودند که اگه می گفت: همه می رین جهنم؟ مطمئنا بی چون و چرا قبول
می کردیم!!!! می ریم سراغ بیت بعد! با اجازه من برم شامم رو بخورم!
گشنم شد! درسته سخن از عشق و عاشق و اینا زیباست ولی معده ی
من این حرفا حالیش نمی شه! اومدم! ببخشید تعارف نکردم! یه چیزی یادم
رفت بگم! سر این که چرا عارف یا عاشق از خدا (یا معشوق) شراب می
خوان؟ چرا تقاضای مستی می کنن؟ یه مثال در سطح عشق زمینی می
زنم ولی می شه به سطح عرفتنی هم تعمیمش داد! شما به امید دیدار
معشوقی از سرزمین خودتون راه می افتین به جایی که از شما خیلی دوره!
مثلا مشهد- تبریز!!! توی راه باید از کلی بیابون رد بشین! روز اول که چون
شوق و انگیزتون برای دیدن معشوق زیاده خیلی متوجه سختی نمی شین!
روز دوم وقتی موقع بیدار شدن می بینید یه عقرب تو فاصله یک وجبی شما
به سمت شما میاد و یه پلنگ هم دو سه متر اون ور تر واستاده و اگه شما
یه دیقه دیرتر بیدار می شدین شما رو ناکار کرده بودن یه ترسی تو دلتون
می افته! می فهمین خیلی هم آسونک نیست! دوباره شب می شه می
خواین لالا کنین! از طرفی می دونین این دفعه خطرات بیش تره!! جایی که
هستین پر از مار خطرناکه! یه عالمه سوسک شاخک دار داره! پر از
مارمولکه! یه آن با خودتون فکر می کنین: از کجا معلوم این همه راه برم
طرف عروس (یا داماد) نشده باشه؟
از کجا معلوم اونی که من می خوام
باشه؟ از کجا معلوم که آدرس رو درست می رم؟ به این همه خطر می
ارزه؟ و اون جایه که ممکنه سر خر رو کج کنین بر گردین! حالا یه حالت دیگه
هم در نظر بگیرین! شما راه می افتین به سمت دیار معشوق! اون جا یه
تلفن همراه تصویری هم دارین! هر روز معشوق به شما زنگ می زنه و به
شما کد می ده که از چه سمتی بیان و خلاصه به نوعی برای شما جلوه
گری می کنه و هر روز انگیزه ی شما رو قوی تر می کنه! حالا عارف هم از
خدا همون موبایل تصویری رو می خواد و این که خدا وسط راه تنهاش نذاره!
تا وسط راه دلزده و خسته نشه! 2) به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره
بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خو افتاد بر دل ها این بیت مربوط به زمانی
است که راه شروع می شود. در سطح زمینی این طور معنی می شود که
" در آرزوی بویی که فقط از موی معشوق به من برسد چه خونی در دل من
جمع می شود" در این جا عاشق به اولین درد بر خورد می کند: (درد
فراق!!) در سنت فرهنگی ما دیدار عاشق و معشوق (تا قبل از صدور مجوز
از دفتر اسناد و ازدواج!!) ممنوع است! علتش هم چیزی به نام "غیرت
مردانه" است! که به عنوان یک ارزش در جامعه مطرح می شود! همیشه
این معشوق ها و لیلی ها یه پدر یا برادری داشتن که بادی گاردشون
باشه!!!! مثلا داستان لیلی و مجنون!
ای دو تا تو مکتب قرآن با هم آشنا می
شن و عاشق هم می شن! پدر لیلی که می فهمه اولین اقدامی که می
کنه می گه دیگه حق نداری بری دانشگاه!!! بعد می بینه مجنون دست
بردار نیست! به ایل و قبیله ش می گه اگه مجنون رو این نزدیکی ها دیدین
بکشین! خونبهاش با من!! باز فایده نداره! لیلی رو عروسش می کنه! آخر
هم لیلی می میره و ... کلا نظامی این داستان رو در همون حول و حوش
قرن حافظ مطرح کرده که بگه هر کی بخواد خلاف سنت فرهنگی جامعه
عمل کنه عاقبتش چنین می شه!!! حتی اسمش رو هم عوض می کنن و
می ذارن "مجنون!!" بیش ترین عنصری که تو اشعار حافظ و سعدی به
چشم می خوره "چشم" معشوقه! چون اون زمان ها حجاب همه جای بدن
بوده و خانم ها نقابی می زدن که فقط چشم هاشون معلوم بوده!! یعنی
عاشق فقط چشم معشوق رو می تونسته ببینه!!! حالا یکی از حضرات
بزغاله!!! این جا از زرقانی می پرسه: اینا که قیافه ی دختره رو ندیدن چه
جوری عاشقش شدن؟ پس مراد همون عشق عرفانی یه!!!! آی من و سارا
دندون قروچه زدیم! زرقانی در جواب یه توضیحی داد یادم نیست! چون
داشتم حرص می خوردم! برگردیم به بیت! کلا توی این بیت حافظ می خواد
موانع بین عاشق و معشوق رو بپذیره! که این موانع هم فرهنگی هستن
هم مادی! کلا در سنت فرهنگی ما عشق اگر آشکار شود، گناه است!!!
حالا اگه بخوایم بریم سراغ سطح عرفانی باید بگیم "طره= (موی جلوی
پیشانی معشوق)" برای خدا چه معنی داره؟ در ادبیات ما طره نماد "قهر
معشوقه" و "روی" نماد لطف معشوق! تجلی در عرفان دو مدله: 1) تجلی
مهر یا لطف 2) تجلی قهر: که به اندازه ی تجلی لطف لازم است! 3) مثلا
فرض کنین عاشق می خواد راه بیفته دنبال معشوق! 4) معشوق با موبایل
تصویریش زنگ می زنه به عاشق حدود 20 ساعت قصه ی حسین کرد
شبستری رو تعریف می کنه!! عاشق می خوابه و صبح روز بعد دوباره
معشوق زنگ می زنه این دفعه ی شاهنامه می خونه!!! نتیجه چی می
شه؟ عاشق یک جا می شینه و فقط قصه گوش می ده و هیچ حرکتی
نمی کنه!!(پس قهر هم لازمه) این بیت حافظ ناظر بر تجلی قهر معشوق
است. 3) مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد بردارد که
بربندید محمل ها جرس در این جا به معنی "هر چه که لذت را از ما بگیرد"
است. و یا آنچه که تجلی را از بین ببرد. جانان هم در واقع "هر مطلوبی"
است! تا راهنمایی هستی عشق دبیرستان خوب داری!! می ری دبیرستان
خوب عشق و دلهره ی کنکور داری! کنکور می دی می ری دانشگاه غصه و
دلهره ی "نان" داری!!! 4) به می سجاده رنگین کن اگر پیر مغان گوید که
سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها! در زمان حافظ پیر خانقاه یا همان
پیر مغان از منزلت والایی بر خوردار بوده! با تمثیل بخوام تفهیم کنم همون
داستان خضر و موسی!!! که موسی می خواد شاگرد خضر بشه و سر از
کارای خضر در نمیاره و اعتراض می کنه! حالا حافظ می گه در برابر پیر مغان
نباید چون و چرا کرد! به طور کلی تر می خواد بگه: باید کاری کرد که عقل
قبول ندارد! (مشق الزمبه این اگه همچین کاری بکنین!!!! اون مال زمان
حافظ بود! نه حالا! ) 5) شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا
دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟ مصرع اول حال عاشق را توصیف می کند
و مصرع دوم حال غیر عاشق! در این جا حافظ بی قراری ها و ناچاری های
تجربه ی عشقی را به تصویر می کشد. استفاده از لفظ "سبکباران ساحل
ها" نوعی طنز است!! یعنی کسایی که هیچی بارشون نیست!!! چون از
تنظر حافظ کسی عاشق هیچ کس یا هی چیز نیست مرده ست!!!! هر آن
کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز
کنید!!! عاشق شو ورنه روی کار جهان بسوزد... (چرا زرقانی این قدر تند
می گه؟!!!!) خلاصه این که انسان برای بالفعل شدن باید عاشق شود!!!
بااااااااااااااااااااااااااااید! از دیدگاه عرفانی هم همون سردرگمی وسط راهه! 6)
همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو
سازند محفل ها!!! ویزگی های تجربه ی عشقی دو تا هستن: یکی بدنامی
یکی خودکامی! عاشق کسی است که در برابر سنت مرسوم قیام می
کند!! سنت مرسوم عشق پنهان را می پسندد!!! برای همین عاشق
خودکامه است! حتی حدیث گفته اند که: من عشق و عف مات شهیدا!! هر
کس عشق خود را پنهان نگاه دارد شهید از دنیا رفته است!!! البته این
حدیث اعتباری ندارد! احتمال ساختگی بودنش وجود دارد! همین خودکامگی
عاشق او را بدنام می کند! از دیدگاه عرفانی این صفات به عارف بر می
گردد! چون دین داری عارف با دین داری بقیه ی مردم فرق می کند! مثل
بایزید و منصور! این ها وقای به حالت وجد و شوق عرفانی می رفتند
جملات درشتی می گفتند که از نظر مردم عادی خیلی سنگین بود! 7)
حضوری گر همی خواهی از او غایب نشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع
الدنیا و اهملها! معنی مصرع دوم: اگه به کسی که دوستش داشتی
رسیدی دنیا را رها کن! در این بیت انگار کسی با حافظ صحبت می کند!
گوینده ی بیت اول غزل (الا یا ایها الساقی!) : حافظ گوینده ی بیت آخر:
(متی ما تلق من تهوی...) : معشوق ازلی حافظ با معشوق ازلی عربی
صحبت می کند و معشوق ازلی هم جوابش را عربی می دهد. می توان
گفت که این غزل همه اش یک بیت است! تقاضای حافظ از معشوق و
پاسخی که معشوق به حافظ \داد!!!! بقیه ی ابیات تداعی گفتگو در ذهن
حافظ بود. کلا می توان گفت این غزل یک سفر عرفانی از نخستین تقاضا تا
رسیدن به وصال بود! به قول مولانا: از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات
خدا! و محتوای کل دیوان حافظ در این غزل وجود دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
--------------------------------------------------------------------------
دلی که توش غم نباشه دل نیست!!! آهنه! ارزش هر دلی به غم درونشه!
.
.
.
***********************************
بعضی اشعار و آیات قرآن امکان داره اشتباه نوشته باشم! به قول شاعر: گر
خطا کردیم اصلاحش تو کن!
.
.
.
***************** ***********
ابر چشمم به هوای رخ تو بارانیست مثل دریای دلت دیده من طوفانیست یک
\ نظر کردی و دل گشت اسیرت اینک پشت مژگان دو چشمت دل من
زندانیست